Simorgh

روزي يك دختره پادشاهي در شهر غریبی گمشده بود و برای خوابیدن نزد شیخی رفت بعد از 3روز شیخ قصد تجاوز به دختر را کرد؛دختر از پنجره فرار کرد و به کوچه بن بستی رسید چند مرد مستي را دید و از ترس بیهوش شد فردا كه بهوش اومددید پیش خواهرو مادر اون مردان مست هست و با خود گفت: روزی اگر حاکم شوم خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد،ترک تسبیح و دعا خواهم کرد،وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند؛




            ارسال نظر(4)
یکشنبه 14 مهر 1392 :: 11:00
faraz72

درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید سلام به دوستاي گلم. مطالب اين وبلاگ احتمالا ب درد کسي نميخوره چون خاطرات درپيت خودمو توش مينويسم! البته سعي ميکنم مطالب قشنگي هم ک ب زندگي و خاطرات و احساسم مربوط باشه بذارم ک شايد اونا ب درد شما بخوره. در کل اگه از مطلبي يا عکسي خوشم بياد ميذارمش تو وبلاگم هرچند تکراري باشه. خوشحال ميشم نظر شما رو هم بدونم. اگه خعلي درپيت مينويسم و حالت بد شد حق توهين نداري چون وبلاگ خودمه عشقي مطلب ميذارم. در واقع اين دفتر خاطراتمه پ يا نخونش يا ميخوني نظر هوايي نده نظرت کاربردي باشه! ديگههههه..... فعلا همين! ♥♥♥♥ موفق باشي دوست خوبم ♥♥♥
آخرین مطالب
نويسندگان
موضوعات
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران