|
Simorgh روزي يك دختره پادشاهي در شهر غریبی گمشده بود و برای خوابیدن نزد شیخی رفت بعد از 3روز شیخ قصد تجاوز به دختر را کرد؛دختر از پنجره فرار کرد و به کوچه بن بستی رسید چند مرد مستي را دید و از ترس بیهوش شد فردا كه بهوش اومددید پیش خواهرو مادر اون مردان مست هست و با خود گفت: روزی اگر حاکم شوم خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد،ترک تسبیح و دعا خواهم کرد،وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند؛ یچگاه فراموش نکن در این دنیا به دنبال چه هستی و به چه قیمتی مي خواهی آن را به دستبیاوری،
هیچگاه خودت را مسؤول همه اتفاقاتی که در اطرافترخ مي دهد ندان...
تو قسمتی کوچک از این دنیای بزرگ هستی، ولی فراموش نکن کوچک بودن دلیل بر ضعیف بودن نیست ...
به کسی که تنهات گذاشت بگـــو ...
این تو بودی که باختی نه مــــن!!!
مــن کسی رواز دَست دادم که دوستم نَداشت.!
امـــــــــــــا . . . . .
تــو کسی رواز دست دادی که عاشِقِت بود ...
سلام دوستاي عزيز
ظاهرا الان حدود 20 نفر تو وبن!!!
اما دريغ از يه نظر.
خب همين ک مياين سر ميزنين ممنونتونم. لطف ميکنين. اما خيلي خوشحالم ميکنين اگه نظرم بدين
موفق باشيد
ناخن مصنوعی!!!
مژه مصنوعی!!!
موی سر مصنوعی!!!
دماغ عملی!!!
گونه ها تزریقی!!! .. .. ..
لب ها تزریقی!!!
ابروها تاتوی!!!
رنگ پوست غیر واقعی
و....!!!
اما هنوز بانوهای دوست داشتنی سرزمینم
در شگفت و شکایتند که چرا مرد واقعی پیدا نمی کنن!!!
خدایا ببخش اگر در آفتابی ترین روزهایعمرم خورشید را نادیده گرفته ام
ببخش اگر در گذر پیچ و خم جاده زندگی همیشه به بن بست رسیدم و فراموشکردم راه
آسمان همیشه باز است.
خطا از من است، می دانم....
از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد”
اما به دیگران هم دلسپرده ام
از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین”
اما به دیگران هم تکیه کرده ام...
اما رهایم نکن...
بیش از همیشه دلتنگم...
به اندازه ی تمام روزهای نبودنم ...
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺪﺍﺳﺖ.
ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎ ﺍﻭﻣﯿﺪ ﻣﯿﺸﻮﻡ, ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﻋﻈﻤﺘﺶ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺭﺣﻤﺘﺶ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﺷﻮﻡ. آﻣﻮﺧﺘﻢ ﺍﮔﺮ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻧﺮﺳﯿﺪﻡ, ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻈﺮﮔﺮﻓﺘﻪ. آﻣﻮﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﻣﻦﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﻡ
مـــآ ..... از اونـاشيــم کـه اگــرم ظـاهــرمـون بــه قـشنـگــي ِ خـعــليــا نيــست پيــش خــــودمون خــوشحــاليـــــــم .. کــه بــاطـنـمــــون از خــعــلـيــا قـشنــــگتــــــره...!! اون رفیقـــای خودمــون که بایــد بدونــن میدونــن
هميشه خودتو بنداز ، تا بگيرنت اگه خودتو بگيري..... ميندازنت...!
خدايا خيلي دوسش دارم
نميدونم دلش پيش منه يا کس ديگه ولي نااميد نميشم.
اميدوارم مال من بشه
معصوميتش، شرم و حياش، فهم و شعورش... همش منو منگ خودش کرده
از اولي ک شناختمش دوسش داشتم ولي حالا احساس عميق تري بهش دارم
ب قول اردلان: تو دلم ولوله ست واسه خواستنش!
يخورده هم ميترسم
اگه باهام تند شه،
اگه مال من نشه،
اگه بفهمم دلبسته کس ديگه شده،
اگه دوسم نداشته باشه
اگه...
اما اينور دلمم ميگه:
اگه بشه ب هم برسيم،
اگه بشه عاشقونه بغلش کنم،
اگه ب قول اون مادر جونش واسم در ره،
اگه بشه تا آخر عمر مال هم باشيم
اگه بشه اسم کسي جز منو نبره،
اگه بشه باهاش کامل شم،
اگه بشه...
چي ميشه!
خدايا خودمونو سپردم دست خودت.
راه و چاه رسيدن بهشو نشونم بده
ولي قبلش بيا من و خودت صلح کنيم!
بيا دستمو بگير و از گناه بيارم بيرون، بهم انرژي بده واسه ب دست آوردنش
خدا مث من و اون خيليا هستن پ خودت هواي همشونو داشته باش.
خيلي وقته از از علي و لعيا خبر ندارم
لعيأ از أز ده تا کلمش هشتاش عليه!
خدايا خودت کمکش کن. از قسمت همن معطلش نکن. خيلي اذيت ميشه
ممنونتم خدا
♥
یک سخنران در مجلسی یک اسکناس ده هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را بهیکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسیهنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
و باز هم دس...ت های حاضرین بالا رفت.
این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که
می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید سلام به دوستاي گلم. مطالب اين وبلاگ احتمالا ب درد کسي نميخوره چون خاطرات درپيت خودمو توش مينويسم! البته سعي ميکنم مطالب قشنگي هم ک ب زندگي و خاطرات و احساسم مربوط باشه بذارم ک شايد اونا ب درد شما بخوره. در کل اگه از مطلبي يا عکسي خوشم بياد ميذارمش تو وبلاگم هرچند تکراري باشه. خوشحال ميشم نظر شما رو هم بدونم. اگه خعلي درپيت مينويسم و حالت بد شد حق توهين نداري چون وبلاگ خودمه عشقي مطلب ميذارم. در واقع اين دفتر خاطراتمه پ يا نخونش يا ميخوني نظر هوايي نده نظرت کاربردي باشه! ديگههههه..... فعلا همين! ♥♥♥♥ موفق باشي دوست خوبم ♥♥♥ آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان پيوندها |
|||
|
|